ماهی من   

ماهی کوچک آخرین ماهی بود که فروخته شد....مثل همیشه تنها و بی کس..مثل همیشه فقط خودش بود و خودش.........وقتی از تو کیسه پلاستیکی افتاد توی تنگ آب ترسید..............

از ترس به دور خودش می چرخید....اینقدر چرخید تا یک لحظه چشمش به تصویر ماهی ای اونطرف شیشه تنگ افتاد......دلش لرزید......برای اولین بار بود که دلش لرزید....قلب کوچکش تند تند میزد.....

ماهی تصمیمشو گرفته بود .......ماهی عاشق شده بود...ماهی همه توانشو جمع کرد و خودشو بیرون تنگ آب انداخت...............................

.........................................

.........ماهی نمی تونست نفس بکشه و آروم به سمت مرگ میرفت...با چشمهای باز و نگران به شیشه تنگ نگاه می کرد...تا آخرین لحظه دنبال ماهی ای که دیده بود می گشت ...اما وقتی خوب نگاه کرد عکس ماهی ای رو روی پایه تنگ دید که داشت خفه میشد......ماهی مرد..آروم و بی صدا مرد...............

ماهی کوچک من مرد...وقتی من خواب بودم  مرد........ماهی کوچک من وفتی که من خواب بودم عاشق خودش شد و مرد.......خیلی بی صدا مرد.......

ماهی من ......ماهی قرمز کوچک من عاشق مرد............

لینک
چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۸ - سیاوش

   برگشت من!   

زندگی....و باز هم زندگی

چند ماهی می شد که حوصله نوشتن نداشتم ..حوصله زندگی رو نداشتم ولی باز زنده شدم ....دیشب باز هم به آسمون نگاه کردم و حس گرمی همه وجودمو گرفت....دوباره نفس کشیدم  دوباره به همه چی نگاه کردم....آره باز هم زندگی جریان داره و همیشه داره.....

میدونی ...مشکل همیشه هست و پیش میاد.. ولی از این به بعد منم همیشه هستم...دیگه هیچ چیزی نمی تونه منو بشکونه....اینبار من میخوام سنگ باشم و بقیه شیشه!

لینک
شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸۸ - سیاوش

   قلب آسمون   

من دیشب که خواستم بخوابم زیر چشمی به آسمون نگاه کردم...بدون اینکه آسمون ببینه چشمام بازه................

من دیشب ستاره ایی ندیدم....من دیشب قلب پاره پاره آسمون رو دیدم که پر از رنج و درد بود که سال ها فکر می کردم ستاره ان.........

بی اختیار گریه ام گرفت.....برای آسمون و مظلومیت اش اشک ریختم
..................................................

.....................................

آسمون اشکهام رو دید....آهی کشید که مثل یه باد پر صدا تو کل شهر پخش شد................

...........آسمون شب بهم گفت برای من گریه نکن... من هر شب از این بالا وقتی تو چشمهاتو رو هم میذ اری قلبت رو میبینم......و برای دردی که تو سینه داری قلبم پاره پاره شده...آسمون گفت...نمی تونم برات گریه کنم ..که اگه گریه کنم دنیارو آب می بره..........

...................و من دوباره گریه ام گرفت.........
اینبار بغض آسمون هم ترکید....صدای رعد بلند شد و تا صبح بارون بارید

دیشب من اشک آسمون رو دیدم

دیشب بدون اینکه ابری تو آسمون باشه تا سحر بارون بارید

لینک
پنجشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٦ - سیاوش

   زندان من   

در زندانی اسیرم که از وقتی چشم باز کردم اسیرش هستم........

هر روز حشرات موذی و متعفن را روی بدن عریانم حس می کنم و محکوم به تحمل هستم.........

هر روز صدای فریاد عاشقی را می شنوم و محکوم به ندیدنم.......

هر روز زندان بان من شکنجه ای تازه تعیین می کنه و من محکوم به درد کشیدن هستم.........

هر روز خواهران و مادرانم را میبینم که به سیاهچال می افتند و من مجبور به سکوت هستم...........

هر روز بدن متعفن و سیاه و آلوده زندان بان را میبینم و من محکوم به دیدنم..........

کمکم کن.......نمیخوام آخرین نفسهام رو به دیوار این زندان هدیه کنم.....

 

لینک
چهارشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٦ - سیاوش

   قطره خون من   

در بدن معشوق من خارهایی وجود دارد که با هر بار در آغوش کشیدنش به قلبم فرو می رود...........

در بدن معشوق من تیغ هایی است که هرچه بیشتر به او نزدیک میشوم بیشتر زخمی می شوم....

بدون او ...من ،من بودم ،وجود بودم...........و اکنون،او هستم،یکپارچه غرق خون هستم.........

خاطره هر بار عشق بازی ما ،قطره خونی است که گواه حرف من خواهد بود..........

لینک
دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦ - سیاوش

   و اين بار دريا......   

و این بار دریا ..یک تلاطم ......یه سیال آلوده.....یه قبرستون بزرگ ....یه قاتل ......عظمتی از همه بدی ها.....

دریا ......درنده ای که هر روز به بلعیدن بیشتر خشکی تشنه تر میشه........

دریایی که حتی مزه گوشت انسان رو هم تجربه کرده..........

تلاطمی که فقط و فقط تکراره..........تکرار بی معنی و دایمی.....

دریا بی هدفترین وجود هستی...........سرگردانی که همیشه محکوم به گشتن و غریدنه

دریایی که حتی زیبا هم نیست و تمام زیبایشو از آسمون دزدیده.......

یه دزد بزرگ که هیچ وقت لب به اعتراف باز نمی کنه.....

یه قاتل بی رحم که جون میلیون ها عاشقشو گرفته......

وجودی که هیچ وقت آغوششو جز برای بلعیدن به روی کسی باز نکرده....

یه وجود متعفن که بوی تعفنشو پشت تلاطم و خروشش مخفی کرده.......

لینک
جمعه ٩ شهریور ،۱۳۸٦ - سیاوش

   مريم.......   

لحظه به لحظه دستهات تو دستم سردتر می شد ...دستهایی که همیشه گرم بودن...............

نمیدونستم چی شده...گیج بودم ٬درد داشتم...خدایا چی شده؟

یادم اومد با هم  از خیابون رد می شدیم٬...وای خدا...تصادف٬صدای ترمز ٬یه جیغ کوتاه و ناتموم....و حالا دست سرد تو ....ازدحام مردم ٬اینا یعنی چی؟؟؟

هنوزم باورم نمی شه ٬.......من گرمای دستتو میخوام...

دورمون شلوغ شد...هر کسی چیزی می گفت و من درد داشتم...ولی تو اینگار هیچی حس نمی کردی...صدات کردم....

مریم.....مریم......مریم

و تو هیچ جوابی ندادی.......چرا همه جا قرمز شده؟...و من احساس کردم تو یکی از نقاشی هام غرق شدم....

کسی دستمو گرفت...خواست بلندم کنه ولی هنوزم دستهات محکم تو دستم بود.....

مریم بلند شو....تو رو به خدا بلند شو....ببین همه دارن نگاهمون می کنن...ببین شالت باز شده..موهای قشنگتو همه میبینن.......

خدایا............

و احساس کردم کسی به شدت تکونم میده..به خودم اومدم...

ازدحام مرم....سکه های روی زمین...خون....

میخوام بلندت کنم ولی نمیدونم چرا مردم به زور میخوان جلومو بگیرن...برید کنار...به شما چه؟ این مریم خودمه...نمیبینید سردشه ...میخوام بغلش کنم تا گرم شه.....

همه جا تاریک میشه......یه بغض که می ترکه....گریه...صدای آمبولانس....مردم...چراغ گردون....و دوباره همه جا سیاه میشه....................

یادته مریم.....چه سریع و بی خداحافظی....

هنوزم چشمام پر از اشکه...هنوزم لباسیو که با خونت معطر شده هر روز می بوسم.....هنوزم هر روز به اون خیابون میرم و زمینی رو که آخرین بار روش بودی نوازش می کنم.....

هنوزم آخرین نگاهت رو تو چشمام دارم....

هنوزم قلبم باور نکرده که پیشم نیستی....

هنوزم هر وقت از خیابون رد میشم دستتو محکم می گیرم....

مریم.....دو ساله به جای اینکه لبای گرمتو ببوسم ٬شیشه سرد قاب عکست رو می بوسم....

هنوزم نگاهت قلبمو می لرزونه....

لینک
سه‌شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٦ - سیاوش

   رفتی....مثل يه موج   

کنار دريا بودم........ساحل خلوت و آروم بود.. ..هوا ابري بود....باد سردي ميومد......
مثل دوران بچگي هوس کردم روي شن ها نقاشي کنم....اما هيچ نقشي قشنگتر از اسم تو به ذهنم نرسيد...........

اسمتو با دست روي شن نوشتم....درست نزديک آب....

.يکدفعه موج بزرگي اومد و اسمتو پاک کرد و با خودش برد...و من فقط شاهد محو شدنت بودم

يکبار تنهات گذاشتم و از دور نگاهت کردم و همون يکبار تو رو از من گرفتن.....

دريا اينقدر بزرگ بود که هنوزم بعد از ۴ سال نتونستم پيدات کنم......اي کاش هميشه اسمتو فقط تو قلبم نگه مي داشتم

لینک
یکشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٦ - سیاوش

   دريا   

بدن ظريف و نرم ساحل هميشه دريارو به سمت خودش مي کشونه........

هميشه اين موجه که خودشو به پاي ساحل مي رسونه و ذره ذره کوچک شدن و محو شدن رو تحمل مي کنه تا بتونه لحظه ايي معشوقشو ببوسه.....

تا بتونه يه لحظه لمسش کنه و بعد نيست بشه......

اما ساحل٬مغرور و سنگدله......هيچ وقت به سمت دريا نمي ره...هميشه منتظره تا دريا پيش بياد....

دوست داره ببينه دريا با همه عظمت و زيباييش التماسش مي کنه....

دوست داره نيست شدن موج ها رو ببينه....

دوست داره ببينه موج به عشق اون مياد و بعد با بي رحمي ببينه که موج تموم ميشه و اما لبهاش به پاي ساحل هم نمي رسه....

دوست داره شاهد شکستن موج ها باشه و فريادشونو بشنوه........

میدونی٬.... خيلي سخته که به عشق بوسيدن معشوقت محوشي و بشکني اما اون حتي يه قدم به سمتت نياد......

ساحل بي رحم و بي عاطفه است.............ولي بدون اينکه بدونه داره ذره ذره تو دريا حل ميشه......داره آروم تو دريا غرق ميشه.....
دونه دونه شنها و ماسه ها دارن ازش جدا ميشن و عشق دريارو باور مي کنن....

تا کي مي توني مقاومت کني؟ اينهمه خودتو کنار کشيدي و حتي صداي موج هارو نشنيدي.....اما چه بخواي چه نخواي ذره ذره وجودت داره با موج ها يکي ميشه

ساحل نمي دونه که همه براي رسيدن به درياست که قدم به ساحل ميذارن....اين قدر خودخواهه که فکر ميکنه وجود خودشه که ارزش داره!.....نمي فهمه که هر قدمي که روش مي ذارن فقط براي رسيدن به عظمت و پاکي درياست.....

نميدونه ارزشش فقط به خاطر همجواريش با درياست................

اينقدر مغروره که وقتي ميبينه دريا با همه عظمتش براي لحظه ايي بوسيدنش نزديک ميشه صورتشو جلو نمياره و فقط به شکستن موج ها مي خنده...

ساحل لياقت اين عشق رو نداره و محکومه به له شدن زير پاي عاشقايي که ميخوان لحظه هاي عاشقيشونو با دريا سهيم شن ....


لینک
جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦ - سیاوش

   فانوس   


فانوس مي درخشه و روشنايي مي ده , تو تاريکي روستا , تنها و ساکت به ميخ بزرگي به يه ديوار کاهگلي آويزون شده.....

صداي پارس سگ ها , بوي نم بارون٬ تمام فضا را پر کرده ,.....
قطره هاي ريز بارون روي شيشه فانوس رو هم پر کرده ....

همه چيز به نظر آروم و قشنگ مياد , ولي توی فانوس غوغايي به پاست ...

فانوس داره مي سوزه ,... فتيله فانوس با تمام وجود داره سعي مي کنه تا نفت بالا نياد..........
تا خودش به جاي اون بسوزه , نفت رو دوست داره , نمي خواد نفت بسوزه ...

آخه مي دوني سوختن درد داره ٬سوزداره ,.. اشک داره, ...

از طرفي نفت هم تمام تلاششو مي کنه تا سريع از فتيله بالا بياد تا خودش بسوزه و نذاره فتيله بسوزه, آخه فتيله رو دوست داره ,...

آخه مي دوني...سوختن درد داره ٬سوزداره ,.. اشک داره, ...

کشمکش غريبيه,... هر لحظه صداي فرياد يکيشون بلند ميشه,.. هر دوتاشون بدون اينکه متوجه بشن دارن اندازه هم مي سوزن, ... لازمه نور فانوس سوختن جفتشون با همه,...

کشاورز خسته بر مي گرده به خونه , داره سريع مي ره تا زير بارون خيس نشه, فانوس با نگاه ملتمسانه به کشاورز نگاه مي کنه تا با يه فوت ساده , از درد و سوختن و کشمکش نجات پيدا کنه,...

ولي کشاورز فقط با آستين بلوز کهنه اش شيشه فانوس رو تميز مي کنه و بعد مي ره تو خونه ...

فانوس به سوختن ادامه مي ده و اين بار شيشه فانوس از داخل خيس مي شه,...

لینک
یکشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٦ - سیاوش
سیاوش